بنام افریننده هستی
در شبی پر ستاره و آرام دختری در عذاب می میرد
دختری در عذاب تنهایی غرق در التهاب می میرد
در نگاه دو چشمخسته او زندگی همچو آب زیبا بود
غافل از اینکه این همه رویاست آقبت در سراب می میرد
چشمهایش پر است از حسرت حسرت لحظه های رویایی
لحظه هایی که پر ز رویا بود آن زمان چون شهاب می میرد
گریه کردند خنده ها آن شب غم وغصه های تنهایی
خندهایی که بر لبش بودند یک به یک می میرد
دست های نیاز او آن وقت روبه سوی ستاره بالا رفت
دخترک در شکوه راز و نیاز لحظه ی استجاب می میرد
او پریشان و خسته و غمگین در خیالش که اشتباهم چیست؟
این چه جرمیست هر زمان احساس در همین ارتکاب می میرد؟
زیر آوار غصه ها خم شد آهی از عمق قلب او برخواست
بی خبر از اینکه جرمش چیست پاسخی ی جواب می میرد
بعد از آن لحظه های بارانی چهره اش را کشید و قابش کرد
زیر آن هم نوشت این چهره زیر آوار قاب می میرد
آسمان پر ستاره و صاف است از ستاره تهی شد و غمگین
زیر رگبار آسمان آن شب دختری توی خواب می میرد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 توسط سهیل | لينك ثابت |