به نام او
آری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
به نام او...
یک استکان نور
یک قاشق چایی خوری عشق
قد کف دست اسمان را
با چند پر بال کبوتر
هم می زنم درکاسه قلبم
امشب برای او خورشت صبح خواهم پخت من این غذا را می گذارم روی اجاق خورشید اما هرگز کسی نخواهد دید قل می زند قلبم یعنی خورشت صبح اماده است می چینم ان را توی سفره این سفره ساده است در انتظارش می نشینم بعد هزاران سال شاید مهمان من اشب بیاید اگر تونستید یک نظر بده ممنون می شیم
امشب برای او خورشت صبح خواهم پخت
من این غذا را می گذارم
روی اجاق خورشید
اما هرگز کسی نخواهد دید
قل می زند قلبم
یعنی خورشت صبح اماده است
می چینم ان را توی سفره
این سفره ساده است
در انتظارش می نشینم
بعد هزاران سال شاید
مهمان من اشب بیاید
اگر تونستید یک نظر بده ممنون می شیم