كمي تنها كمي بي كس
كمي از ياد ها رفته
خدا هم ترك ما كرده
خدا ديگر كجا رفته
مرا ايا گناهي هست
كه شايد به جرم ان غريبي و جدايي هست
كمي تنها كمي بي كس
كمي از ياد ها رفته
خدا هم ترك ما كرده
خدا ديگر كجا رفته
مرا ايا گناهي هست
كه شايد به جرم ان غريبي و جدايي هست

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبدم
آرام و آسوده در خوابه خوش بودی
يک لحظه من بی تو هرگز نياسودم
من با نفس هايت نام تو را خواندم
کاش آی هوس بازم با تو نمی ماندم
روزيکه ميگفتی من با تو ميمانم
روزی که دانستی من بی تو ميميرم
روزی که با عشقت بستی به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوری بودم پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبدم
آرام و آسوده در خوابه خوش بودی
يک لحظه من بی تو هرگز نياسودم
من با نفس هايم نام تو را خواندم
کاش آی هوس بازم با تو نمی ماندم
عشق تو چون برگی در دست توفان بود
دل کندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزی به من گفتی ديگر نميما نم
گفتم که ميميرم گفتی که ميدانم
باور نميکردم هرگز جدائی را
ان آمدن با عشق اين بی وفايی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبدم
آرام و آسوده در خوابه خوش بودی
يک لحظه من بی تو هرگز نياسودم
من با نفس هايت نام تو را خواندم
کاش آی هوس بازم با تو نمی ماندم
بنام افریننده هستی
در شبی پر ستاره و آرام دختری در عذاب می میرد
دختری در عذاب تنهایی غرق در التهاب می میرد
در نگاه دو چشمخسته او زندگی همچو آب زیبا بود
غافل از اینکه این همه رویاست آقبت در سراب می میرد
چشمهایش پر است از حسرت حسرت لحظه های رویایی
لحظه هایی که پر ز رویا بود آن زمان چون شهاب می میرد
گریه کردند خنده ها آن شب غم وغصه های تنهایی
خندهایی که بر لبش بودند یک به یک می میرد
دست های نیاز او آن وقت روبه سوی ستاره بالا رفت
دخترک در شکوه راز و نیاز لحظه ی استجاب می میرد
او پریشان و خسته و غمگین در خیالش که اشتباهم چیست؟
این چه جرمیست هر زمان احساس در همین ارتکاب می میرد؟
زیر آوار غصه ها خم شد آهی از عمق قلب او برخواست
بی خبر از اینکه جرمش چیست پاسخی ی جواب می میرد
بعد از آن لحظه های بارانی چهره اش را کشید و قابش کرد
زیر آن هم نوشت این چهره زیر آوار قاب می میرد
آسمان پر ستاره و صاف است از ستاره تهی شد و غمگین
زیر رگبار آسمان آن شب دختری توی خواب می میرد
چه غریب است این حال! و چه در کمین! خاموش و ندیدنی است و به هنگام قوی پنجه و گریبان دَر! درست همان موقع که فراموشش کرده ای هویدا می شود، آنچنان قدرتمند و واضح که گویی همیشه بوده و از رگ گردن نزدیکتر. دلتنگی را می گویم . آن حس غریب قریب. آن حالت بی دلیل. زوزه سترگ یک گرگ. عظمتی که چون بهمنی بند یک تلنگر است. درست مثل حجم هراس آوری از یخ که آرام و بی صدا، منتظر آن جرقه بی ارزشی است تا بر سر هر کس و هر چیز آوار شود. هیچ دلیلش نیست. گاه از صدای پتکی ذره ای از جا نمی خزد و گاه از خشّستی ناچیز، همچون دیو دیوانه ای که پشه در بنی اش خزیده باشد از جای می پرد و عالمی آشوب می کند. هیچ دلیلش نیست دلتنگی. ابن الوقت ابن الوقت.
غم نیست این حال. غم کوچک است و مبتذل.گاه شود که در بطن فاجعه ای عظیم، زلزله ای، سیلی، آتشی؛ غم دنیا را تجربه کنی و در همان حال با پنجه های خونین و پاهای شکسته در پی نجات خود و دیگران باشی و گاه شود به دیدن چیزِ به عرف ناچیزی، مردن گربه ای، دیدن فقیری، دخترکی گلفروش، آنچنان دلتنگی برتو هجوم آورد که ویرانت کند. نه اشکی نه آهی نه حتی حرفی، فقط ویرانی، سکوت ... وحتی نه؛ که شود بیش بگویی و بخندی و بخندانی و بخری و بخوری و این دیو عظیم، به حجم خرچنگی پر از دود و غبار، گلویت را آنچنان چسبیده باشد که حتی بغضی آن طرف، راه نیابد. فراموشی، این مرهم عمیق ترین زخمهای دردآور و غم فزا، دلتنگی را پشیزی چاره نیست.
دلتنگی چون بهمن است، غم موج . موج می آید و می رود، گاه به کندی گاه به تندی ولی به قاعده: موجی می آید و دیگری از پسش و هرکدام را بازگشتی. بهمن که آمد گریزی نیست، و بازگشتی هم. می آید که ببلعد و بماند.
?دلتنگی، در دل بهمن از درون یخ بستن است. زوزه گرگ نا امیدی در شب سرد. آیا دلتنگم
آتش عشق
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی سبحه و پیمانه یکیست
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو می نگرم حاصل افسانه یکیست
این همه قصه ز غوغای گرفتاران است
ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست
ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر ز من پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق عماد
بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست
"عماد خراسانی"
چندکلام ساده
عشق را در دل نگه دار زندگی بدون آن همچون باغی است بی بهره از آفتاب که گلهای آن همه مرده باشند
سکوت را تنها با آوازی شیرین بشکن
جواهر بدون جلا نخواهد درخشید
بیشترین سختیهای زندگی در این است که بکوشیم از حقیقت آن بگریزیم
برای عشق ورزیدن به دیگران احتیاجی به اجازه آنها ندارید
مثل شبهای دل گرفته جمعه
تو بر می گردی می دانم
مثل تمام خاطرات تلخ و شیرین
مثل گردش دوباره زمین به دور خورشید
مثل بازگشت شب و روز
تو بر می گردی می دانم
همه چیز از نبودن تو حکایت می کند
ای خواستار عدل و عدالت
بیا و مرحم باش برای دلهای شکسته منتظرانت...
برایم نوشتی ....برایت نوشتم
همیشه خسته ترین فرد این خیابانم
همیشه مانده به درچشم های گریانم
چقدر بی تو عذاب آورند این شبها
بیا بخوان ز نگاهمبین پشیمانم
چگونه سر کنم اینجا میان این همه درد
که بی تو ریشه زده سفت و سخت در جانم
در این غروب غم انگیز سرد و پاییزی
هنوز منتظر جلوه بهارانم
تو آن فرشته رویایی خیال منی
که عاشقانه برایت ترانه می خانم
شاگرد و استاد
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم "
استاد گفت: "عشق یعنی همین!"
شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
" استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"
به نام او![]()
آری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
![]()
به نام او...![]()
یک استکان نور
یک قاشق چایی خوری عشق
قد کف دست اسمان را
با چند پر بال کبوتر
هم می زنم درکاسه قلبم
امشب برای او خورشت صبح خواهم پخت
من این غذا را می گذارم
روی اجاق خورشید
اما هرگز کسی نخواهد دید
قل می زند قلبم
یعنی خورشت صبح اماده است
می چینم ان را توی سفره
این سفره ساده است
در انتظارش می نشینم
بعد هزاران سال شاید
مهمان من اشب بیاید
اگر تونستید یک نظر بده ممنون می شیم
![]()
به نام او...![]()
با قایق خیال به دریای چشم تو
می امدم به تما شای چشم تو
برخورد پلکهای تو طوفان نوح را
از سر گرفته بود به دنیای چشم تو
مثل تمام خا طره هایم قشنگ بود
ان باغ پرشکوفه رویای چشم تو
ان شب چه خوب قصه زیبای عشق را
خواندم زهر تبسم زیبای چشم تو
انگار مثل واژه یک سیب تازه بود
مفهوم بیت بیت غزل های چشم تو
ای کاش می باشد از همه دنیا کناره جست
تنها برای دیدن دنیای چشم تو
به نام او ...![]()
کنار چشمه ای بودم در خواب
تو با جامی روبودی ماه از اب
چو نوشیدیم از ان جام گوارا
تو نیلو فر شدی من اشک مهتاب
به سراغ من اگر می ایی
نرم واهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
هرکی که می گه عاشق و بی قرارتم دروغه
هرلحظه در انتظا رتم دروغه
هر کی می گه رفیقتم دشمن جونه
پیمونه محبتش ساغر خونه